تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید


کسی مسیر خدا را به من نشان بدهد
دل سیاه مرا دست آسمان بدهد
درون پیله ی سر در گمی اسیرم آه...
کسی برای پریدن به من توان بدهد
به دشت خیره شدم تا مگر که قاصدکی
نشانه ای به من از یار مهربان بدهد
وکاش طعم غزل های ناسروده ی من
بهار شعر مرا شور ناگهان بدهد!
هزار بیت به وصفش قصیده می خوانم
اگر که بغض گلوگیر من امان بدهد
من از حکایت آشفتگی پرم اما
کجاست او که مرا جرات بیان بدهد؟
همیشه منتظرم تا عزیز خوش خبری
خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد
چه سرد مرده ام اینجا...کجاست دستی که
به بند بند وجودم دوباره جان بدهد؟

سيدمحمد باباميري



حسین فاطمه از بهر چه کشتند میدانید؟
کسانی که ز بهر او عزا دارید ؟
فقط از جنگ و خون و آتش و نییزه ... میدانید؟
پس هدف هایش چه بود ؟ آیا ..میدانید؟
چرا ذلت نمیداند حسین فاطمه ای مرد ؟
اگر این را بدانی که در این حالت نمیمانی
حسین فاطمه ، کشتند که حق نا آشکار ماند
ولی حق چیست؟ حقیقت چیست ؟ میدانید؟
امام آخرین تنهاست چرا بر خود نمی آیی ؟
برای یاری یارت سلاحت بر نمیداری ؟
سلاحت نه تفنگ است و نه شمشیر است
سلاح تو فقط این است که دل پاکیزه گردانی
سلاح دیگرت این است که حرف حق باز گویی
برای یاری یارت به یارانش بیفزایی
برای خود کمی ایمان کمی هم عشق برداری
که این یک جنگ دشوار است بیا خود را نگه داریم
و با شمشیر عشق خود به دشمن ما حجوم آریم
و ایمان را سپر سازیم که ایمن از عدو مانیم
کلام آخرم این است که شاید آرزو باشد
برای مهدی صاحب زمان جان را فدا سازیم
مرتضی رضایی
[تصویر: _____20130104_1591306461.jpg]
*
*
*
روزی دستمان از دنیا کوتاه میشود
*
*
البته که همین روزها نیز مردگان متحرکیم
*
اما
*
*
روزی دستمان از دنیا کوتاه خواهد شد
*
و ای کاش که در هنگام تو دست گیر ما باشی
*
*
ای کسی که دست دنیا در دست توست
*
دستمان را بگیر
*
*
دستمان را بگیر که این روزها امیدهامان به غیر تو بندست
*
انگار یادمان رفته که اگر لحظه ای ما را به خود وارهانی
*
*
دیگر مایی باقی نخواهد ماند
*
دستمان را بگیر بابای دنیا!
مهدی جان! آلودگی دلهایمان از حد هشدار فراتر رفته
نفس هایمان به شماره افتاده
سال هاست زندگیمان تعطیل رسمی است .........
[/b]




[b]هوای باریدن نداری مولا؟
اللهم عجل لولیک الفرج
Heart110Heart
تو ای زندانی زندان غیبت‏
دعا کن طی شود دوران غیبت‏
به آنهایی که مشتاق ظهورند
چو سالی بگذرد هر آن غیبت‏
اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

نه به سینه نفسی مانده نه به تن جانی
خسته شد پایم از این فاصله طولانی
بی هدف می روم و از تو کمک می خواهم
تا نجاتم دهی از اینهمه سرگردانی
موج ها ساحل دیدار تو را می پویند
شده دریای نگاهم ز غمت طوفانی
از پس سینه دلم را به سویت پر دادم
برسد کاش به تو نامه ی این زندانی




آقا اجازه ! این دو سه خط را خودت بخوان
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست ، اجازه! نه به خدا !
اصلا به این نوشته بگویید (داستان)
من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین
از احتمال فاجعه ، از آخر الزمان!
آقا اجازه ! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
اهل بهشت یا که حهنم؟ خودت بگو!
آقا اجازه ! ما که نه در این و نه در آن
یک پای در جهنم و یک پای در بهشت
یا زیر دستهای نجیب تو در امان !
آقا اجازه !باشد!صبور میشوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
آقا اجازه!خسته ام ازاین همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه ! پنجره ها سنگ گشته اند
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب
آقا اجازه ! باز به من طعنه می زنند
عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب
شیرینی وجود مرا تلخ میکنند
فرهاد های کینه پرست پر از فریب
آقا اجازه! گندم !و حوا ، بهانه بود
آدم نمی شویم ! بیا:ماجرای سیب!
باشد ! سکوت میکنم اما خودت ببین !....
آقا اجازه ! منتظرند این همه غریب ....
بسم الله الرحمن الرحیم


سلام
اللهم عجل لولیک الفرج و
المستشهدین بین یدیه
الهی آمیییییییییییییییییییییییییییییین
آدرس های مرجع