تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
خدایا
ای پروردگار من
من همون بنده ای هستم که هفته ها برایت نامه می نوشت و از گرفتاری ها و درد هاش می گفت
یادمه هر پنجشنبه شب می نشستم پشت کامپیوتر و نامه ای برایت می نوشتم و در وبلاگم می گذاشتم
وبلاگ یک چمدان نامه برای پروردگارم
فکر کنم نامه هام شصت هفتاد تا شدند

خدایا امروز می خواهم در این تالار گفتگو و در آخرین روز سالمان آخرین نامه و خواسته ام برایت بنویسم
تو خوب می دانی که چه می خواهم

خدایا چند ساعت دیگر سال تحویل می شود و من در این زمان از تو چیزی جز آخرین راهنمایت نمی خواهم

خدایا احساس می کنم زمین و زمان دارند فشرده و منقبض می شوند
خدایا چند هفته ای است که بوی خوشی احساس می کنم بوی خوش کسی که هزار سال است زمین را از دیدن چهره ی همچون آفتابش محروم کرده
خدایا نمی دانم چرا ولی احساس می کنم این داستان زندگی بنی آدم دارد به پایان بندیش نزدیکتر می شود

خدایا این روز ها شور و غمی عمیق در اعماق روحم احساس می کنم
خدایا بوی بهار جاودانه ای را می شنوم که نزدیک می شود
خدایا این چه حسی است که من دارم
خدایا آیا واقعا نزدیک است یا این دلخوشی زود گذری است که من به آن مبتلا شده ام
خدایا سرنوشت این همه انسان آخر به کجا خواهد کشید
پروردگارا ما با خائنین حرمین شریفین چه کنیم
پروردگارا ما با وهابی های خونخوار که جنایت ها بر علیه محبان خاندان پیامبر روا می دارند چه کنیم
پروردگارا شادی و شیرینی نوروز من یکی که به خاطر مظلومیت برادران مسلمان بحرینی و جنایات آل سعود و آل خلیفه زهر مار شده
پروردگارا آیا آنها ها انسانند ؟؟؟
پروردگارا این ها کاش جاهل بودند کاش .... پروردگارا با تانگ ها و ماشین های غول پیکر زرهی خود کوچه به کوچه می گردند تا شیعه ای پیدا کرده تا سر و مغز آنها را هدف بگیرند
پروردگارا مردم بی گناه لیبی چکار کنند به جز تو چه کسی یار و پناه گاه آنان است در برابر دیوانه ای کافر به نام قذافی
پروردگارا مردم مصر و تونس انقلاب کردند و به یاری تو پیروز میدان شدند ولی دستاوردشان در خطر است و رهبری ندارند تا آنان را هدایت کند
پروردگارا دشمنان ایران همه کاری کردند و انواع دسیسه ها به کار بردند و می کنند تا نام تو یعنی الله را از پرچممان حذف کنند و برای همین اختلافات زیادی در بینمان ایجاد کردند و می کنند
خدایا خون پاک حسین هنوز در جریان است و کسی تا بحال نتوانسته در خونخواهی کامل او موفق گردد
برای همین است که امروز این وهابی های .... در میدان جولان می دهند
خدایا عبد الله سعودی و قذافی و بن علی و آل خلیفه و مبارک و ... تمام ظالمین عالم را بکش و خوار و خفیفشان گردان و در آتش دوزخ بیفکن که تو سریع الحساب و انتقام گیرنده ای
خدایا تمام یاوران و مشتاقان و شیعیان و مریدان و معتقدان و منتقمان و خونخواهان حسین را در یک جا جمع کرده و بر انگیزان و به آنها هدف و بصیرت و وحدت عطا کن تا برای خونخواهی از حسین به پا خیزند و پرچم سیاه بر افرازند و مهدی را یاری کنند
و
اللهم عجل لولیک الفرج
این رو یکی از دوستان قدیمیم برایم ایمیل کرد
دیدم با حال و هوای رفقای این تاپیک میخونه گفتم برای شما هم بگذارم

حقیقت انتظار، انتظار حقیقی

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌گوید:

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است...





زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و...خانه را مرتب کن.
نقل قول:اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است...
مشکل اینجاست که ما رد تن آقامون رومیبینیم ولی باور نداریم ....مرتب میکنیم ولی هرچیزی سرجای خودش نیست
میدونیم اعمالمون رو ثبت میکنند ولی قبول نمیکنیم کارمون اشتباست.برای همین مدام دلمون تنگه چون نمیدونیم اینجاست...

کاشکی واقعا زرنگ بودیم.
وقتي دل نوشته هاتونو خوندم دلم خواست منم بنويسم!
سلام اقاجون
و سلام به منتظران واقعي اقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

اقا جون ميدونم ميدونم لياقت صدا زدنتو ندارم ميدونم خيلي رو ميخواد كه صدات كنم كه هيچ ازت درخواستم بكنم!
ميدونم هر جمعه كه نامه ي اعمالم مياد دستت از دست من اون اشك هاي قشنگت رو گونهات روون ميشه و سر ميخوره مياد پايين!
نميدونم نسبت به من چه حسي داري از دستم عصباني اي؟
ناراحتي؟ نميخواي با هام حرف بزني؟ نميخواي صداي نحسمو بشنوي؟ از دست و منو قولايي كه به خالقمون دادم عصباني اي؟
نميدونم؟ هيچي نميدونم!
من فقط ميدونم اگه جايي ميشناختم كه ميتونستم از دست خالقمون به اونجا پناه ببرم ميرفتم يه لحظه هم درنگ نميكردم
نه از اينكه بترسم عذابم كنه نه تاب نگاه توبيخ كنندشو ندارم تاب ندارم بهم بگه منو تو رو به حق دعوت كردم دعوتمو نپذيرفتي چرا؟؟!!!!
و پاسخي براي سوالش ندارم!
آقا جون خودت شاهدي چند بار آرزو مرگ كردم ولي ميترسم از روبه رو شدن با خالق مهربوني ها ميترسم!
يه وقتي دلم ميخواد داد بزنم خدا چرا اين قدر دوسم داري؟
چرا اين قدر بهم محبت ميكني؟ چرا من بايدلايق هديه هات باشم؟
حالا نميتونم از دست خالقمون به هيشكي و به هيچ چيز و به هيچ جا پناه ببرم به خودش پناه ميبرم به كسي كه خالق منه.
آقا جون ميدونم كمال بي حيايي ولي عاجزانه ازت ميخوام براي به دست اوردن دلش بهم كمك كني
آقا جون خودش گفته توبه كننده ها رو خيلي دوست داره!
كمكم كن توبه پذير خوبي باشم!
كمكم كن فرداي قيامت انگشت حسرت به دهن نگيرم!
كمكم كن هيزم جهنم نباشم!
اللهم عجل لوليك الفرج!
سلام
واقعا از همتون ممنونم
دیروز بعد از اینکه این تاپیک رو خوندم رفتم بیرون رفتم جایی که به قطع میشه گفت قطعه ای از بهشته
میخواستم شروع کنم به نوشتن حرفام چون فقط اونجا میشه حرفتو بزنی
شروع کردم فکر کنم یک ساعت طول کشید و منم 20 صفحه دل نوشته نوشته بودم و حرفای تک تکتون تو ذهنم بود!
بعد به این فکر کردم که اون احساسی که ما داریم اون حسه خجالت اون حسه حضور در برابر امام حتی اون حسه ایمانمون و.... فقط یه حسه عمیقه که نمیشه در قالب کلمات آورد الان نگاه کنید شما از یه حس و از یه دلتنگیو خجالت چقدر جمله متفاوت از هم تونستید بنویسید ولی آخرش شما تونستین اون حرفه واقعیتون رو کامل بزنید؟
قطعا نه!
ومنم آخرش فقط تونستم با یک آه و یک قطره اشک حرف دلمو بزنم نه با 20 صفحه نوشتن.................

یاعلی
از طرف محصل
سلام
یه داستان واقعی میگم که برای یکی از رفقام اتفاق افتاده، بسیار برای خودم جالب بود

میگفت یه روز رفتم خونه ی یکی از دوستام که با اینکه اصلاً به ظاهرش نمیخوره اما خیلی دلش با اهل بیت و امام زمانی هست، اصلاً اهل ریا نیست و ارتباط قلبی خاصی با خدا و اهل بیت داره
میگفت نشسته بودیم نزدیکهای مغرب که شد یه دفه به دلم افتاد بیا امشب امام زمان رو برای شام دعوت کنیم
اصلاً نمیدونم چی شد که این فکر یه دفه زد به کلّم اما اون دوستم هم نگفت که آخه این چه حرف احمقانه ای هست که میزنی ، من و تو رو چه به میزبانی شام امام زمان
شروع کردیم به تمیز کردن خونه و بعد درست کردن شام
گفت هر چی به زمان شام نزدیکتر میشد یه حس خوف و رجای عجیبی تو دلم مرتب رشد میکرد
میگفت رفتم که دوغ بخرم ، شام هم برنج و مرغ درست کردیم
بعد که میخواستم برگردم گفتم خدایا اگه الآن آقا امام زمان تو خونه باشه چی؟
با کلی ترس ولرز در زدم و وقتی دیدم خبری از آقا نیست برای یه لحظه گفتم خدا رو شکر!!!!!!!!!!
بعد یه دفه کلی با خودم فکر کردم گفتم خاک بر سر من که اوضاعم اونقدر خراب که از نیومدن ایشون دارم خدا رو شکر میکنم
خلاصه گفت سفره رو هم انداختیم و یه بشقابم به نیت حضرت خضر که همیشه ملازم ایشان هست گذاشتیم و بعد منتظر شدیم تا آقا امام زمان با حضرت خضر تشریف بیارن
هر چی منتظر شدیم خبری نشد
ساعت از نیمه شب هم گذشت
گفتش، بغض سراسر وجودمون رو گرفته بود ، دوستم گفت من دست به این غذا نمیزنم ، غذایی که امام زمانم نخواد بخوردش خوردن نداره ، بعد هم بلند شد و رفت توی اتاق
گفت: منم نشستم کنار سفره ، باخودم حرف میزدم و با خدا و امام زمان
میگفتم آقا جان شما که نمیخواستید بیاید اصلاً چرا این فکر رو تو ذهن ما انداختید بعد به خودم جواب میدادم از کجا معلوم این فکر رو شیطون ننداخته باشه تو دلت ؟
بعد باز به خودم گفتم نه بابا خطورات شیطانی آثاری داره که با خطورات رحمانی فرق داره، اما باز هم مطمئن نمیشدم
بعد با آقا امام زمان شروع کردم به صحبت کردن، گفتم آقا جان ما گناه کار قبول حداقل میتونستی یه گرسنه رو بفرستی در خونه ما بفهمیم هواس شما به ما هست ما این غذای ناقابل تقدیم اون بنده ی خدا میکردیم ، ما که میدونیم این چشمای پرگناه و ناپاک لایق دیدن جمال شما نیست
خلاصه میگفت توی این فکرا بودم که همونجا کنار سفره خوابم برد تا اینکه نصفه شب دوستم بیدارم کرد
گفت پاشو غذا رو بخوریم
گفتم چی شد یه دفه ؟
منم میلی به این غذا ندارم که آقام نخواستتش
گفت یه خوابی دیدم
توش بهم گفتن که:
آنچه که مانع همسفره شدن ما و شماست اعمال خود شماست وگرنه ما حواسمان به شما هست
و خدا میداند که این جمله با ما دو نفر چه کرد
منم از وقتی این خاطره رو برام تعریف کرد خیلی بهش فکر میکنم
به بی معرفتی ها و غفلت هام
به اینکه آگاهانه لذت گناه رو بر لذت انس با محبوبترین خلق خدا معاوضه کردم اونم آگاهانه و....
خدایا ما ضعیفیم و گناهکار
ما را ای رحیم و غفور مهدوی کن و مهدوی بمیران و مهدوی محشور گردان
آقا سلام...
میگم آقا چه خبرا؟؟
چه خبر از بی معرفتی های من؟؟
چه خبر از فراموش کاری های من؟؟
چه خبر از وعده های بی عمل من؟؟
چه خبر از بی ادبی های من ؟؟
چه خبر از دل شکستن های من؟؟
میدونید چرا من این قدر پُر روام که با وجود این همه بدی بازهم دارم با هاتون حرف میزنم؟؟
چون یقینا :
1)بزرگواری از خودتونه..
2)خود شما خواستی..
پس من کیم؟؟
می بی مقدار..
منی که هیچ تحفه ای در برابر شما ندارم..
هیچ حرفی برای گفتن ندارم..
میدونم شما هیچ وقت من رو تنها نمیذاری..
پس یک لحظه به حرف های من بی معرفت گوش کنید!
آقا من خیلی داغونم..
خیلی دلم پره....
خیلی خستم ..
کمکم کن..

زیاد وقتتون رو نمیگیرم..
مثل همیشه فقط یک چیز میخوام بگم..
آقا خودت دستم رو بگیر..
خودت تنهام نگذار ...
خیلی دعام کن ..خیلی..
ما که بی لیاقتیم..شما بزرگواری کن..

توکلت علی الله..
بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم
که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند
آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم
دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم
گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است
مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم
هر چی اومدم بنویسم نشد
چی بگم
من اینو میدونم که فقط یه در رو تو عالم بلدم از اونجا هم تکون نمیخورم
یه در سوخته
اون قَدَر در میزنم تا در به رویم باز کنی
گدام و گدای سمجی هم هستم
شما هم خاندان کَرَم هستید
پس نتیجه میگیریم که گر گدا کاهلی نکند صاحب خانه اشکال و نقصانی در اکرام ندارد
پس همچنان با همه ی بدی هایم در میزنم
یا رسول الله
یا امیرالمومنین حیدر
یا فاطمه ی زهرا
یا کریم اهل بیت
یا خون خدا
یا اهل البیت النبوت
یا ابالفضل
یا ...
خدایا خدایا خدایا به حق این محبوبترین هایت
بیا ما رو از ما بگیر
بیا این دل ما رو که غصب شده و خونه ی خودت هست رو از غاصبا بگیر و یه کاری کن که:
منِ حقیر، راضی بشم به رضای تو
با سلام و ارادت خدمت دوستان اهل دل تالار وزین بیداری اندیشه
خیلی دوس داشتم این حرف دلمو براتون بذارم..
.
.
هر وقت توفیق زیارت حضرت ثامن الحجج(علیه السلام) نصیب حقیر میشه،جدای از حس آرامش، یه شرمندگی عمیق وجودمو فرا می گیره..
یه سکوت مطلق..
بحدی که گاهی توان ادامه قرائت "زیارتنامه" رو ازم می گیره..
.
.
دور از شان والای شما عزیزان؛

به خودم میگم:
- وقتی "اذن دخول" رو خوندی؛
با اجازه اون وجود نازنین وارد شدی؟
یعنی اجازه داده شد؟!
واقعا بکار بردن نام این بزرگواران طهارت روح نمیخواد؟!
[تصویر: w8h5jufj9nexv3mc9c2q.jpg]

[تصویر: zd7llc1wqvzigmmpi5jr.jpg]

- اعتقاد داریم که جواب سلام واجبه..وقتی به عبارات: "یسمعون کلامی" و "یردون سلامی" می رسم،شرمم میآد..من صدا می زنم و سلام میدم و یقین جواب از وجود نازنین حضرت؛

[تصویر: 4y6w9f0ck1vqgfquvns0.jpg]
امان! امان! امان! از کری و کوری من بیچاره...
.
.
حق و انصاف اینه که وجود با برکت ائمه معصومین(علیه السلام) و امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همه ناظر و حاضر اند و من حقیر،غائب و کور و ناشنوا...
.
.
از همه تون التماس دعا دارم..
.
.
به نیت همه ی شما عزیزان "صلوات خاصه" آقا رو قرائت کردم:

[تصویر: i3y4zeri1cffob6amdz.jpg]
آدرس های مرجع