در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه جای خواب است مرا
خیلی دلم هوای جمکرانو کرده ......
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
ازآن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم
همه ماندیم درجهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غمِ فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم
همه گویند این جمعه بیا، امّا درنگی کن
از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم
شده کارحبیب من سحرها بهر من توبه
ز آه دردناک بعد استغفار می ترسم
تمام عمر، خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم
شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماریِ آن دیده ی خون بار می ترسم
به وقت ترس و تنهایی تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبرخود نگذار می ترسم
دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم
هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم
دمی وصلم، دمی فصلم، دمی قبضم، دمی بسطم
من از بیچارگیّ آخر این کار می ترسم
جهان را قطرۀ اشک غریبی می کند ویران
من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
بسم الله الرحمن الرحیم
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخزده ام می رسد ، وَ فریادی
شبیهِ حرمتِ این لااله الا الله !
وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند !
اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه
وَ بغض می کُند آن جا جنازه ی من که
" تو " را همیشه " نَفَس" می کشید و "خود" را " آه " !
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و
رسیده ام به غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !
بدون تو، همه ی عمر من دو قسمت شد :
" دقیقه های تکیده " ، " دقیقه های تباه "
اگر چه متن بلندیست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه :
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
" غروبِ جمعه " و " مرگ" و " وجودِ من" همراه !
برای بدرقه ی نعش من بیا " هر روز"
که کار من شده سی بار مرگ " در هر ماه "
و کُلَّ دلخوشی زندگی من ، این که
تو یک غروب غم انگیز، می رسی از راه ...
آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»
من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!
«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!
آقا اجازه!............................
.......................................!
باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...
آقا اجازه! خستهام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! پنجرهها سنگ گشتهاند
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! باز به من طعنه میزنند
عاشق ندیدههای پر از نفرت رقیب
«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» میکنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود
«آدم» نمیشویم! بیا: ماجرای «سیب»!
باشد! سکوت میکنم اما خودت ببین ... !
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب ....
نم نم به یاد چشم تو اشکم روانه شد
جاری ز صورتم غزل دانه دانه شد
گفتم غزل کنم شب دلتنگی تو را
یاد غروب مسجد سهله بهانه شد
حالا بگو که خانه ی تو دورتر ز قاف
باید که دل به عشق سپرد و روانه شد
بگذار صادقانه بگویم که بی تو من ...
دست خودم نبود اگر عاشقانه شد
حالا شبای بغض و دعا زیر آسمون
حالا چشای ابری و بارون بی امون
آقای مهربون! ...
می خواستم غزل بنویسم ترانه شد ...
بیا که بی تو دل من شبانه می گیرد
برای دیدن رویت بهانه می گیرد
بیا که شهر شده محل هجمه ی شیطان
دلم ز سردی دور و زمانه می گیرد
بسم الله الرحمن الرحیم

عمری است درهوای خودت گریه میکنی
گاهی
کنارتربت مخفی مادرت
برخاک آشنای خودت گریه میکنی

یک شب کنار
پنجره فولاد میروی
باحاجت ودعای خودت گریه میکنی

شب های جمعه
زائر شش گوشه میشوی
بایادکربلای خودت گریه میکنی

باخواندن زیارت ناحیه تاسحر
باسوز روضه های خودت گریه میکنی
لایق نبوده ام که انیس غمت شوم بادردوغصه های خودت گریه میکنی
هرهفته نامه های مرامیزنی ورق برحال این گدای خودت گریه میکنی
کس تاب آن نداشته هم گریه ات شود
تنها توپابه پای خودت گریه میکنی...............
آقاجان شرمنده ام
بسم الله الرحمن الرحیم
مهدی جانم
غفلت ازیارگرفتارشدن هم دارد
ازشما دور شدن زار شدن هم دارد
هرکه ازچشم بیفتاد محلش ندهند
عبدآلوده شدن خوارشدن هم دارد
عیب ازمااست که هرصبح نمی بینیمت
چشم بیمارشده تارشدن هم دارد
آنقدرحرف دراین سینه ی ما جمع شده
این همه عقده تلنبارشدن هم دارد
ازکریمان فقراجودوکرم میخواهند
لطف بسیارطلبکارشدن هم دارد
نکندمنتظر مردن مایی آقا
این بدی مانع دیدارشدن هم دارد
دلم جز هوایت هوایی ندارد
لبم غیرنامت نوایی ندارد
بیاتا جوانم بده رخ نشانم
که این زندگانی وفایی ندارد
که این زندگانی وفایی ندارد.................
مهدی جانم
باورم نمیشود
دراین ساعت شب بااین وجود سرتاپاگناهم اینقدر دلتنگ شما
باشم امشب بی نهایت بی قرارشماهستم.....
بابای مهربانم
التماس دعا
درحق این بنده ناخلف