تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید


سلام وارث تنهای بی‌نشانی‌ها!
خدای بیت غزل‌های آسمانی‌ها

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند
در آستانهٔ مرگ‌اند نوجوانی‌ها

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که «دیوانه‌ها! روانی‌ها!

کسی برای نجات شما نمی‌آید
کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها»

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

و زرد می‌شوند و دانه‌دانه می‌افتند
کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها


پانته‌آ صفایی بروجنی


دست تو باز می کند پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را

دوباره پاک کردم و به روی برف گذاشتم
آینه قدیمی غبار غم نشسته را

پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو
تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را

شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام
گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را

این دل صاف کم کمک شدست سطحی از ترک
آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را

"سهیل محمودی"
چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم
ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب نیارم
رفته ست قرارم

چون آهوی گم گشته به هر سوی دوانم
رهایی نتوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
آه از دل زارم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی
وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسه مویم
خلاص از تو نجویم

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم
با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی
دردم چو ندانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
لختی به کنارم

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی
خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گزارم

گر بوی ترا باد به منزل برساند
جانم برهاند

ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم.
[تصویر: 87739253918255076831.jpg]
من جمعه ها غروب دلم میگیرد....

[تصویر: 82784383964311765438.jpg]
بسم الله

به درگاه خداوندی تو هر شب /// وساطت میکنی بر روزی ما

خبر داری که ما غرق گناهیم/// ولی بازم کنی دلسوزی ما


اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
بسم الله


تمام دلخوشی در من جوانیست /// که آن را نذر چشمان تو کردم

بیا ای کعبه امید دلها /// الهی من به قربانت بگردم

اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما

ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

کو دیده‌ها درخورد تو تا در رسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما

چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

مولانا

ای که هزار، هزار شمع
در انتظار یک نگاه تو سوختند.
شوری است عشق تو
و دلنشین غمی است
به انتظار قدم‌‌هایت زیستن.

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست


مولانا
آدرس های مرجع