تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
زمستان که بساط خودش را جمع‌ ‌کند ما يک سال بزرگ‌تر مي‌شويم
و اين روزها که
دور و برمان همه سرگرم خانه‌تکاني‌اند
بايد خودمان را بتکانيم سبک شويم؛
ما که به خورشيد اقتدا کرده‌ايم،
ما که از شماييم،
ما که جانمان به تو بسته است،
بي صبرانه منتظر بهاريم‌‌،
وقتي که شکوفه‌هاي انتظار به بار خواهند نشست
و تو خواهي آمد...
خدا را چه ديدي شايد همين فردا!
امام باقر (علیه السلام) فرمودند:
گویی یاران قائم را می‌بینم که
سراسر بین مشرق و مغرب عالم را پر کرده باشند.
همه چیز حتی حیوانات درنده و پرندگان وحشی از آنان اطاعت خواهند کرد،
در هر چیز رضایت ایشان را می‌جویند
تا آن‌جا که سرزمینی بر سرزمین دیگر فخر می‌فروشد و می‌گوید:
امروز یکی از یاران قائم بر من گذشت.
مکیال المکارم، ج1، ص158
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و لعنة علی اعدائهم اجمعین و جعلنا من خیر انصاره و المستشهدین
بین یدیه
اللهم عجّل لولیک الفرج

یادمان نرود،

هرچند که دشمنان امام زمان علیه السلام زیادند
هرچند که امکانات زیادی دارند
هرچند که شیطان و جذابیت های دنیوی با آنهاست

اما،
یادمان باشد که ما به کوهی محکم متصلیم

ما امام زمان مهربانی داریم

شیعه محکم ترین بنیاد را دارد


پس امید داریم و منتظرانه برای فرج دعا می کنیم...

اللهم عجل لولیک الفرج
وان یکاد الذین کفروا لیزقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر ویقولون انه لمجنون وماهو الا ذکر للعالمین!


... این ذکر رابرایت ، بارها درگوش باد دمیده ام تابرق شور چشمان رااز سرت بگرداند می گویند من مجنونم می گویند همه شعرهایم شعار است می گویند روزی می آید که تورا بفروشم اما من می دانم لیلائیت راندیده اند به همه شان گفته ام که تورا با شعور خویش گزید ه ام سرشان فریاد کشیده ام که سیم سیاه خود نگه دارید من یوسف خودرا به کسی نمی دهم ! می بینی شیرینترین ! که رنج بیستون با من چه کرد ؟ صدای تیشه ام می آید ؟ یک وقت نگویی دیگر نمی خواهدم یک وقت خیال نکنی گذاشته ام رفته ام من هستم هنوز من پای حرفم ایستاده ام !
بسم رب المهدي

منم كه مايه ننگم به حد رسوايي...
چگونه از تو بخواهم به ديدنم آيي ؟!
چو خويش يار تو ديدم ، به صدق فهميدم ...
عزيز فاطمه ! مهدي ! چقدر تنهايي........

آقاجان ، مهربانم ! عالم از آن توست... غريبانه چرا مي گردي ؟!
هل مِن محیص؟(گریزی هست؟)

- شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.

ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید.

این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.





- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.





- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!





- آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

- عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.



- کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!





- پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.
گزیده ای از کتاب عشق روی پیاده رو- مصطفی مستور
تا آخر دنیا همینه
آن یک یوسفی هم که به کنعان برگشت استثنا بود
شما غمتان را بخورید
(۲۹/اسفند/۹۰ ۰:۵۹)7zahra7 نوشته است: [ -> ]تا آخر دنیا همینه
آن یک یوسفی هم که به کنعان برگشت استثنا بود
شما غمتان را بخورید


!!!!

مراقب باشیم اگر شیطان امیدمان را بگیرد دیگر هیچ چیز نداریم....

انهم یرونها بعیدا و نراه قریبا...
سال‌ها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز
نقش مستورى من نقش بر آب است هنوز
به طرب حمل مکن سرخى رویم که ز هجر
قلب آکنده ز غم دیده پر آب است هنوز
من کجا؟ یار کجا؟ طالع بیدار کجا
من اسیر غم او، بخت به خواب است هنوز
دامنش گیرم اگر لطف خدا یار شود
لیک افسوس که این قصه سراب است هنوز
سخت من طالب دیدار و تو غایب ز نظر
ز آتش هجر تو این قلب کباب است هنوز
همچو یک قطره آبیم به دریاى جهان
زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز
«ناصر» از عشق تو آموخت سخن گفتن را
زین سبب گفته او گوهر ناب است هنوز
اللهم عجل لولیک الفرج
(۲۹/اسفند/۹۰ ۰:۵۹)7zahra7 نوشته است: [ -> ]تا آخر دنیا همینه
آن یک یوسفی هم که به کنعان برگشت استثنا بود
شما غمتان را بخورید

بازگشت یوسف زهرا به کنعان هستی
وعده ی حتمی خدا در قرآن مجید است دوستان و عزیزان من
و خداوند خلف وعده نمیکند هرگز!
آدرس های مرجع