تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
بسم الله الرحمن الرحیم

[تصویر: BDF5538954A67216E9528102B75C0E60.jpg]



الا یا ایها المهدی مدام الوصل ناولها
كه در دوران هجرانت بسی افتاد مشكلها

صبا از نكهت كویت نسیمی سوی ما آورد
ز سوز شعلة شوقت چو تاب افتاد در دلها

چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقان
ز خود آهنگ حق كردند، بربستند محملها

دل بی بهره از مهرت حقیقت را كجا یابد؟
حق از آیینة رویت تجلی كرد بر دلها

به كوی خود نشانی ده كه شوق تو محبان را
ز تقوا داده زاد ره، ز طاعت بست محملها

به حق سجاده تزیین كن مهل محراب و منبر را
كه دیوان فلك صورت از آن سازند محفلها

شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین حائل
ز غرقاب فراق خود رهی بنما به ساحلها

اگر دانستمی كوبت سبو می آمدم سویت
خوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزلها

چو بینی حجت حق را به پایش جای فشان ای فیض
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

فیض کاشانی

بسم الله الرحمن الرحیم

[تصویر: 1C1C332358E23EE17781ED484FB2FE9B.jpg]

كيست كــــــــــــآشفته آن زلف چليپا نشود

ديده اى نيست كه بيند تــــو و شيـــدا نشود

نـــــــــــــاز كن، ناز كه دلها همه در بند تواند
غمزه كن، غمزه كـــه دلبـــر چو تو پيدا نشود

رُخ نمــا تا همه خوبان خجل از خويش شوند
گر كشى پرده ز رُخ، كيست كه رسوا نشـود

آتش عشق بيفـــزا، غمِ دل افــــــــــزون كن
اين دل غمزده نتــــوان كه غم افـــزا نشـــود

چاره ‏اى نيست، بجـز سوختن از آتش عشق
آتشـــى ده كــــه بيفتـــــد به دل و پا نشود

ذرّه ‏اى نيست كه از لطف تو هامــــــــون نبود
قطره ‏اى نيست كه از مهـــر تــو دريا نشود

سر به خاك سر كوى تو نهد جان، اى دوست
جان چه باشد كه فــــداى رُخ زيبــــا نشود؟

امام خمینی(رحمة الله علیه)
بسم الله

من را برای هر چه خطا کرده ام ببخش //// ای مهربان که بر تو جفا کرده ام ببخش

پشت و پناه من شده ای هر زمان ولی//// پشت تو را به غصه دو تا کرده ام ببخش
از هجر تو طبیعت ما گریه می کند.
چشم تمام آینه ها گریه می کند.
چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است.
گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند.
پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است.
دارد به اشک و دعا گریه می کند.
در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای
دارد کنار دست جدا گریه می کند
گودال سرخ روز عطش نعره می کشد
از روضه های خون خدا گریه می کند.


اللهم عجل الولیک الفرج

[تصویر: 60card5_msh.jpg]
منی که مایه ی ننگم به حد رسوایی
چگونه از تو بخواهم که دیدنم آیی
چو خویش یار تو دیدم چه نیک فهمیدم
عزیز فاطمه, مهدی( علیهم السلام ) چقدر تنهایی
منبع
پ ن : بی هوا آمده ام بگویم دلتنگتان هستم مولای غریبم !

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما




سودای سر بی سر و سامان یک سو
بی مهـــری چــرخ و دور گردان یک سو

اندیشــــهٔ خــــاطر پریشـــــان یک سو
اینهـــا همه یک سو غم جانان یک سو




پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
نظاره تو بر همه جان ها مبارکست

یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن

دانسته ای که سایه عنقا مبارکست

ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست

ای صد هزار جان مقدس فدای او
کآید به کوی عشق که آن جا مبارکست


ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات

بیا که از تو شود سیااتهم حسنات

خیال تو چو درآید به سینه عاشق
درون خانه تن پر شود چراغ حیات

دود به پیش خیالت خیال های دگر
چنانک خاطر زندانیان به بانگ نجات

به گرد سنبل تو جان ها چو مور و ملخ
که تا ز خرمن لطفت برند جمله زکات

به مرده ای نگری صد هزار زنده شود
خنک کسی که از آن یک نظر بیافت برات

زهی شهی که شهان بر بساط شطرنجت
به خانه خانه دوند از گریزخانه مات

کدام صبح که عشقت پیاله ای آرد
ز خواب برجهد این بخت خفته گوید هات

فرو دود ز فلک مه به بوی این باده
بگویدم که مرا نیز گویمش هیهات

طرب که از تو نباشد بیات می گردد
بیار جام که جان آمدم ز عشق بیات

به پیش دیده من باش تا تو را بینم
که سیر می نشود دیده من از آیات
مولانا
عصر يك جمعه دلگير،
دلم گفت بگويم بنويسم, كه چرا عشق به انسان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ي باران نرسيده است؟
و هر كس كه در اين خشكي دوران به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق به پايان نرسيده است؟

بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد
بنويسد كه هنوز هم كه هنوز است چرا يوسف گمگشته به كنعان نرسيده است؟

دل عشق ترك خورد;
گل زخم نمك خورد;
زمين مرد،
زمان بر سر دوشش غم و اندوه بهانبوه فقط برد،
زمين مرد،
زمين مرد،

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است;
و در حسرت يك پلك نگاه است;
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه خدايا برسد كاش به جايي;
برسد كاش صدايم به صدايي...

عصر اين جمعه ي دلگير وجود تو كناردل هر بيدل آشفته شود حس،
تو كجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو كه آغشته به حزني است
ز جنس غم و ماتم،
زده آتش به دل،
عالم آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته درسوگ كدامين غم عظمي به تنت رخت عزا كرده اي
اي عشق مجسم كه به جانم شبنم بچكد خون جگر دم به دم ازعمق نگاهت

به فداي رخت اي ماه!

تو كجايي... تو كجايي...


[تصویر: g1gvt80p2nh1th44g.jpg]
آدرس های مرجع