تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
مادر هر کاری کند اهل خانه یاد می گیرند
مثلا اگر شهید شود..........
بسم الله الرحمن الرحیم









فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

[تصویر: fatemeh-1708-mm.jpg]


اندیشه > دین
- همشهری آنلاین:
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دختر پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، همسر حضرت علی (علیه السلام) و مادر امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) در بیستم جمادی الثانی سال پنجم هجری به دنیا آمد.
سال چهارم بعثت بود که خداوند اراده فرمود به پیامبر گرامی‏اش هدیه‏ای بهشتی و تحفه‏ای گرانبها عطا فرماید؛ دختری که نسل پاک رسول خدا از طریق او تکثیر گردد.

برای دریافت این هدیه الهی، مقدماتی لازم بود. لذا از جانب حضرت حق دستورات لازم برای آمادگی رسول خدا و خدیجه داده شد و سپس فاطمه علیهاسلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، در سرزمین توحید، مکه معظمه، متولد شد و دنیا را به نور وجود خود منوّر ساخت.

او دختری بود به سیمای خاکیان، ولی برتر از ملائک، چرا که خلقتش از نور بود و بویش بوی بهشت. فاطمه (سلام الله علیها) نام‌های بسیاری دارد که هر کدام دارای معانی و مفاهیم بلند و ملکوتی است.

حضرت فاطمه (سلام الله علیها) در خانه رسول خدا بزرگ شد و با مجاهدات و تلاش پیگیرش، تحت تربیت رسول مکرم، به مقامات بلند معنوی دست یافت؛ به‌طوری که در ستایش او چندین آیه قرآنی نازل شد.

پیامبر اکرم بارها در سخنانش مقام و موقعیت والای فاطمه را برای مسلمان‏ها بیان می‏کرد و می‏فرمود: فاطمه سبب خلقت افلاک است و ملائکه الهی در خدمت او هستند. او را اذیت نکنید که اذیت او اذیت من است. فاطمه‌ من، اهل بهشت است و در قیامت از شیعیانش شفاعت می‌کند.

فاطمه (سلام الله علیها) چنان جایگاه بلندی در قلب پیامبر اکرم پیدا کرد که محبت و شیفتگی رسول خدا نسبت به او زبانزد خاص و عام شد و تعبیرات بسیار بلند و لطیفی از زبان رسول خدا نسبت به آن گوهر تابناک تراوش می‌کرد.

سرانجام حضرت علی (علیه السلام)، یگانه شخصیتی که صلاحیت همسری و هم‌شانی با فاطمه‌(سلام الله علیها) را داشت، به خواستگاری او آمد. رسول خدا هم به اذن خداوند، و رضایت فاطمه با ازدواج آنها موافقت فرمود.

مهریه فاطمه تعیین شد و پس از عقد آسمانی و شادباشی بهشتی، آن وصلت فرخنده به اطلاع عموم مسلمانان مدینه رسید و رسول خدا صیغه عقد را جاری فرمود.

از این قضیه حدود یک ماه گذشت تا مقدمات عروسی فراهم شد و پس از ولیمه عروسی، فاطمه با مهریه‏ای به ظاهر کم‌ارزش و جهیزیه‌ای ساده به خانه بخت رفت. رسول خدا هم آداب خاصی را در شب زفاف برای آنها اجرا کرد و سفارش‌های لازم را به عمل آورد و از خانه‌ آنها خارج شد.

فردا صبح به خانه آنها تشریف‏فرما شد و از آنان احوالپرسی کرد و برایشان دعا فرمود. روز چهارم هم برنامه‌ ویژه‏ای برای آنها ترتیب داد و کارها را تقسیم فرمود. به این ترتیب ازدواج شیرین و شاد آنها با همکاری و تفاهم شروع شد. رسول خدا نیز همواره آنها را زیر نظر داشت و هر دو را به رعایت یکدیگر سفارش می‌فرمود.

فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین دو همسری بودند که هیچگاه در زندگی خود به تجمل و دنیاپرستی نیندیشیدند و با کمال صفا یکدیگر را در پیمودن راه خدا کمک کردند و کوچکترین اختلافی بین آنها صورت نگرفت. خداوند به آنها دو پسر به نام حسن و حسین و دو دختر به نام زینب و ام کلثوم عنایت فرمود.
[تصویر: hazrate-fateme-0827-mm1.jpg]
رسول اکرم فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) را بسیار دوست می‏داشت و آنها را فرزندان خود می‌دانست و می‏فرمود:

« آتش جهنم بر فرزندان فاطمه حرام است.» و در فرصت‏های مناسب مسلمین را به رعایت احترام و خدمت سفارش می‌کرد و لذا فاطمه اطهر و فرزندانش در زمان حیات رسول خدا بسیار محترم و عزیز بودند ولی آن حضرت مکرراً از ظلم‏هایی که پس از او بر آنان روا داشته می‏شود، خبر می‏داد واظهار ناراحتی می‏نمود و امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا را دلداری می‏داد و افسوس و صد افسوس که این دوران، بسیار کوتاه بود و بیش از 9 سال طول نکشید که دست پر مهر رسول خدا از سر آنها برداشته شد و سایه پربرکتش از این جهان رخت بر بست.

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در سوگ پدر بزرگوارش بسیار اندوهگین بود و شب و روز به یاد پدر می‏گریست، اما در این هنگامه، مسأله غصب خلافت توسط گروهی پیش آمد، که برای تثبیت خلافت خویش، علی‌رغم سفارشات اکید رسول خدا در مورد دخترش، به خانه‌ فاطمه هجوم آوردند و با تازیانه دست مبارکش را آزردند و پهلوی او را که برای دفاع از حریم ولایت بپا خواسته بود، شکستند، بر گردن شیر خدا ریسمان بستند و او را به مسجد کشاندند.

اما فاطمه پس از این جنایات هولناک که باعث سقط جنین او شد، باز دست از فداکاری و حمایت خود بر نداشت و با همان حال به دنبال امیرالمؤمنین به مسجد رفت و با استفاده از مقام و شخصیت خود، علی (علیه السلام) را از دست غاصبین نجات داد و سپس به خانه آمد و در بستر بیماری افتاد.

غاصبین حق امیرالمومنین و زهرا به این هم بسنده نکردند و فدک را که حق مسلم حضرت زهرا بود، غصب کردند تا دست آنها را از مال دنیا هم کوتاه کرده باشند. در این جریان، فاطمه (سلام الله علیها) بارها با ابوبکر و عمر احتجاجاتی داشت و امیرالمؤمنین نامه تندی به ابوبکر نوشت و حق مسلم فاطمه را اثبات کرد. فاطمه (سلام الله علیها) هم خطبه تاریخی فدک را در حضور جمع بسیاری از مسلمین ایراد فرمود و مدعیان دروغین خلافت و غاصبین فدک را رسوا نمود، اما اّنان بر اجرای مقاصد خویش همچنان پافشاری و به دادخواهی آن مظلومان تاریخ، پاسخ صحیح نگفتند بلکه افکارعمومی را علیه آنان شوراندند و با نسبت‌های ناروا و زشت به ساحت قدس امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا، مقصود و منظور خود را برملا ساختند.

اما امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا با سربلندی و افتخار از این آزمایش بزرگ الهی خارج شدند و برای بقاء اسلام، در مقابل این همه ظلم و ستم از حقوق مسلم خود چشم بستند و دم نزدند. حتی وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خلافت دست‌یافت، باز هم به فدک که سرمایه هنگفتی بود،اعتنایی نکرد و فدک در طول تاریخ به تاراج رفت.

به هر حال فاطمه (سلام الله علیها) هر روز رنجورتر می‏شد و کم کم حالش رو به وخامت می‏رفت. همه مسلمین از این پیش آمدها ناراحت بودند. زنان مدینه به عیادت آن حضرت آمدند و حضرت خطبه‏ای برای آنها ایراد فرمود که چرا شوهران‌شان امیرالمؤمنین را یاری نکردند.

فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند. در همین ملاقات بود که فاطمه (سلام الله علیها) رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه (سلام الله علیها) آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود. روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.

خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد. سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه (سلام الله علیها) خبر نداشتند جمع شدند. وقتی که از دفن حضرت زهرا مطلع شدند با کمال جسارت خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.

قبر مطهر فاطمه (سلام الله علیها) باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل‌الله تعالی فرجه مخفی بماند تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد. اما راویان نکته‌سنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می‌شناسند از لابه‏لای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.

از فاطمه زهرا علیهاسلام روایاتی به جهان اسلام تقدیم شده که یکی از بهترین میراث آن حضرت در خطوط تاریخ است، ولی افسوس که دفتر روز شمار تاریخ زندگانی‌اش برای ابد بسته شده و دیگر سخنی بر آنها اضافه نشده است.





باتشکر
آیدین
بیا (انتظارموعود)


بیا که روز امد و شد ناپدید بیا
دو چشم و دیده دگر کسی را ندید بیا

بیا که کاروان دین از این دیار گذشت
که از راه رسیده دگر نمیرسید بیا

بیا و مرحمی شو به اب دیده ما
سرشک چکیدمان دگر نمیچکید بیا

بیا به صوت داود ندای قران کن
که گوش شنیدگان هم نمیشنید بیا

بیا که ترسم عمر کوتهم نرسد به وصال
و فکر رمیده ام ز وصال نیارمید بیا

بیا که رمق نمانده دگر به پای عشاقت
دگر این دونده ی انتظار نمیدوید بیا

بیا که دل بی پایم عاشق پرواز است
پرو بال منتظران هم دگر نمیپرید بیا

بیا که مهدی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) موعود بعد غیبتت
خدای افریننده چون تو گوهری نیافرید بیا



داوود سهامی

.
یا ابا صالح

ساعات عمر من همه با درد و غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت

اللهم عجل لولیک الفرج
گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا.
ما همه آفتابگردان‌ایم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر
آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.‌»

این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی
بود در زمین که هر گلبرگش، شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را می‌کارد، مطمئن
است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ‌وقت، چیزی را با
خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌ اما انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند. او جز دوست‌داشتن آفتاب و
فهمیدن خورشید، کاری ندارد. او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند. در نور
به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد، نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و
انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می‌میرد و بدون خدا، انسان.»
او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی
نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. من
فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت‌وگوی من و آفتابگردان، ناتمام
ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می‌داد و
آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان،
همه را به یاد آفتاب می‌اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد
انداخت؟»
آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا، رو به آفتاب گریستم

باتشکر
آیدین
[b]شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل شکسته ی گل یاس نداشت باید این طور نوشت چه شقایق باشد چه گل پیچک و یاس تا نباشد مهدی زندگی دشوار است [/i]
به نام خدا

بايد وسط هفته بيايي آقا
ديريست كه جمعه هاي ما تعطيل است...

آقاجان .. ميگن "ديده را فايده آن است كه دلبر بيند ..."
پس كجايي ؟ فكر كنم ديگه خيلي دير شده ..
ديگه داريم پير مي شيم ها..
وقتي باهات حرف مي زنم چشام پر اشك مي شه ..
از نبودنت .. يعني الان كجايي ..

اللهم عجل لوليك الفرج
خدايا تو رو به پهلوي شكسته زهرات ..
تو رو به غريبي آقا..
تو رو به صبرش..
تورو به مظلوم بودنش ..
تو رو به ..
ظهور آقامونو برسون ...



گلدی بو جمعده گلمدون سن
گون ساییم جمعه ی دیگر اولسون
گون همیشه بلوت آتا گالماس

این جمعه هم اومد و رفت نیومدی
روزا رو میشمارم تا جمعه ی دیگری بشه
خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه
اللهم عجل لولیک الفرج

مدّتهاست که منتظرِ آمدنت هستیم. می بینی چقدر انتظار می کشیم! امّا تو در بینِ ما نیستی! امّا نه مادر می گوید: آقا در بینِ ما هست و این ما هستیم که نمی توانیم ایشان را درک کنیم، چون ما بنده های گنهکاری هستیم. اصلاً خانه ما بدونِ حضورِ تو جورِ دیگری شده، گلهای باغچه خانه مان پژمرده اند و شکوفه ای ندارند و... تو گفته ای که: خواهی آمد و من سالهاست که منتظرِ حضورت هستم. هر روز به استقبالِ روزی که خواهی آمد، غروب ها می روم رویِ ایوان خانه مان. رویِ چهارپایه سفیدم می نشینم تا وقتی آمدی مانندِ شبنمی بر گلبرگِ وجودت باشم؛ سر در آغوشِ مبارکت بگذارم و با دیده های پُراشک، از درددلهایم برایت بگویم.
آقا جان! دیگر بزرگ شده ام، امّا هنوز تو نیامده ای. دوست دارم وقتی قرار شد که بیایی همه چیز را فرا گرفته باشم تا تو را بهتر بشناسم، آنگاه جزو یارانِ منتظرت باشم.
...در خانه مان تنهای تنهایم و این یادِ توست که مرا از تنهایی درمی آورد. ما همه مان هِزارجور حرف داریم که با تو می گوییم و تو فقط از آن سوی مهتاب و از پشتِ ابرهای سفید به ما لبخند می زنی. وقتی مادر برای آمدنت اشک می ریزد تو صحبتهایش را می شنوی. این را مادر به من گفته.
امروز، جمعه است. پدر می گوید: جمعه اختصاص به آقا و مولایمان دارد و من هم به اُمید آنکه در این روز بیایی جورِ دیگری می شوم. دلم را مهربانتر می کنم، برای این کار از مادر، محبّت را قرض می گیرم و قلبم را قاب تا از خوشحالی نپرد! دست و صورتم را هم می شویم، موهایم را شانه می کنم، لباس مرتّبی می پوشم و جیب های شلوارم را از گل یاس پُر می کنم. تو دوست داری که ما اینگونه باشیم. باغچه ها را تمیز می کنم و حیاطِ خانه را آب و جارو، پنجره های خسته مان را هم دلداری می دهم و گلدانهای کُهنه را از زیرزمین می آورم، داخلشان شمعدانی می کارم و می گذارم لبِ پنجره ها، روی هر کدام از پله هایمان را گلدانهای یاس می گذارم و دست به دعا برمی دارم!
شب شده است امّا هنوز تو نیامده ای. باران شروع به باریدن کرده است و لباسهایم را خیس کرده. پنجره ها دوباره گریه شان می گیرد و گلهای باغچه به هم می خورند. پدر، چراغها را روشن می کند و من پنجره ها را می بندم و می روم روی ایوان، روی چهارپایه سفیدم می نشینم.
چقدر حیاطِ خانه مان، روزهای جمعه و شب های بارانی اش زیبا می شود و اصلاً جمعه ها زیباست! گرمای وجودم با گرمای سوزهای گریه مادر چقدر دلچسبند و من تصمیم می گیرم که از این به بعد، در نمازهایم بیشتر صدایت کنم تا زودتر بیایی و جمعه ها این قدر انتظارت را نکشم.
می خواهم مثل تو شوم، می دانم که نمی شود امّا من تصمیمِ خودم را گرفته ام. پس زودتر بیا.
بسم الله الرحمن الرحیم
من لی غیرک...

گاهی فکر می کنم


بعضی ها هم هستند


که خدا به آنها می گوید


من غیر از تو کسی را ندارم...
آدرس های مرجع