تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
رک و راست بگویم آقا دچارتم

میترسم انقدر به گناه عادت کرده باشم که ولم کنید .
.
.
.
.
.
.
.
.

آقا میترسم از مکر نفسم این روزها پریشان متوسل میشوم به ذکر اسم اعظم

پریشان میگویم یا صاحب الزمان ادرکنی

یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان ادرکنی

میدانم هر روز به این تاپیک سر میزنید .برای همین اینجاییم همه ما . مینویسیم یا رویمان نشود میگوییم خودت که میدانی !!!!!!

آقا جانم خودت که میدانی !!!!!!!
بسم الله الرحمن الرحیم


تو میتوانی روسری نصفه نیمه ات را هی برداری و دوباره بزاری
میتوانی گاهی بادبزنش کنی
میتوانی مانتوی سفید کوتاه نازک چسبان بپوشی تا گرمت نشود
فرض کن اینها بلد نیستند مثل تو باشند
فرض کن اینها عادت کرده اند به این پارچه ی سیاه در این گرما
فرض کن گرمشان نمیشود
فرض کن تو روشنفکری و اینها امل
آخر تو چه میدانی چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست
آخر تو چه میدانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود هر دختر مینشاند
تو میتوانی خوش باشی به عرق نکردن در دنیا
خنکای بهشت گوارایتان دختران چادری...


[تصویر: 8213131331.jpg]
بسم الله الرحمن الرحیم
سر راهت در انتظارم
برده هجرت صبر و قرارم
جز ظهورت ای گل زهرا
به خدا حاجتی ندارم
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
السلام علیک یا صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

با اینکه بر لبم همه دم گفتگوی توست

هرجا که می روم گذرم جز به کوی توست....

[تصویر: sarbazemahdi3.jpg]
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
مژده بادا که بهاران جهان مي آيد
آن شکوفايي دوران و زمان مي آيد

آخر اين فصل زمستان به بهاران برسد
ختم فصل دي و پايان خزان مي آيد

آن حيات خوش و زيبا و حقيقي جهان
آن کمال همه انسان به ميان مي آيد

آخرين گوهر دردانه عترت آيد
باقي دست خدا گنج نهان مي آيد

چشمه روشن خورشيد امامت برسد
پرتو مهر رخش نورفشان مي آيد

دولت فاضله صاحب دوران آيد
عدل و احسان به همه کوي و مکان مي آيد

خوش زماني است جهان در کنف حضرت دوست
خرم آن دم که به دل راحت جان مي آيد
وبگاه اشعار مهدوي
صلوات
یا الله
... شعبان شمع روشن می کنند. در دست‏هاى دخترکان، فرشته‏هایى که در جمکران به نماز مى‏ایستند و در قنوت نیازهاى کودکى آن‏ها «دعاى فرج» بسان حریر سبز در آسمان خیالشان موج مى‏زند و به سوى تو مى‏آید.
آن‏گاه شکوفه‏هاى صورتى امید بر این حریر سبز مى‏بارد و به سوى آنان باز مى‏گردد و شکوفه خنده بر لبان آن‏ها مى‏شکفد.
امروز از آن توست و فرداها براى تو.
اى آفتاب پنهان!
آدم‏علیه السلام آمد تا تو بمانى؛
نوحه نوح از هجران تو بود و کشتى او با دعاى تو به ساحل سلامت رسید.
این نام تو بود که مناجات شبانه یونس‏علیه السلام در تاریکى دریا را به نور اجابت رساند.
تو زمزمه کودکانه یوسف‏علیه السلام در دل چاهى و بوى پیراهن یوسف ذره‏اى از عطر توست.
و موسى، اگر تو را مى‏دید نداى «ارنى» سر نمى‏داد تا شنواى پاسخ «لن ترانى» باشد.
تو همان دم مسیحایى عیسایى؛ تو روح هستى‏اى!
اى تو جان عالم! زمین از تو جان مى‏گیرد.
تو آخرین مهر حبیب خدایى، تو عصاره محمدصلى الله علیه وآله وسلم و خلاصه على‏اى.
کعبه براى على شکافته شد تا تو، اى هسته هستى، زمین را بشکافى و در آن بذر قسط و عدل بیفشانى.
چه مى‏گویم! چه مى‏بینم!؟
امروز چشمان به انتظار نشسته‏ام بینا شده است.
رقص پروانه‏ها را، نسیم را و همخوانى گل‏ها و پرنده‏ها را چه زیبا مى‏بینم و چه شیوا مى‏شنوم!
امروز زبان هستى را، سرود درختان را و نجواى شاپرک‏ها را مى‏فهمم.
امروز همه مولودى مى‏خوانند و چه آهنگ خوشى از آن سوى دریا مى‏آید از میان گردش موج‏ها.
همخوانى، همنوایى، همراهى:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقى به چمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


اى فرشته نهان و اى همیشه جاودان!
تو خورشیدى. این منم پشت ابرها غایب.
تو دریایى و من در برکه تعلق‏ها اسیر.
تو آبى دریایى و من خاکسترى خواب و در بند خاک.
تو روح هستى‏ها و من بر ساحل جسم قدم زنان به دنبال قطره‏اى حیات.
و من مى‏دانم که:
تو تفسیر سوره «قدر»ى.
تو زاده سوره «روم»ى. مادرت، «ملیکه» روم، گرفتار نرگس چشمان تو بود که لباس اسارت به تن کرد.
اى آزاد مرد، اى همه آزادى!
ما اسیر توایم، و به این اسارت عشق مى‏ورزیم، ما گرفتار یک نگاه توایم.
آزادى ما در گرو این گرفتارى است، ما را به اسیرى بپذیر و نگه‏دار که اسیر تو امیر است.
اى گنجینه آخرین!
محمدصلى الله علیه وآله وسلم خاتم نبوت بود و تو «نگین سبز» این انگشترى.
خال گونه تو مرکز دایره عشق و هستى است و پیشانى‏ات به بلنداى قله قداست الهى.
تو فرجام آفرینشى،
اى خوب، اى همیشه محبوب
اين روزها كه ميگذرد هر روز
احساس ميكنم كه كسي در باد فرياد مي زند
احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا ميزند
آهنگ آشناي صداي او مثل عبور نور
مثل عبور نوروز ؛مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگريز كه مي آيد
روزي كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند و آفتاب را در آسمان ببينند
روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته ي خواب آلود
از پشت پنجره تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را در آب بنگرند
آن روز پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست آغاز مي شود
روزي كه روز تازه پرواز
روزي كه نامه ها همه باز است
روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر
بال كبوتري را امضا كنيم
و مثل نامه اي بفرستيم صندوق هاي پستي
آن روز آشيان كبوتر هاست
روزي كه دست خواهش ،كوتاه
روزي كه التماس گناه است و فطرت خدا
در زير پاي رهگذران پياده رو
بر روي روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند
روزي كه روي درها با خط ساده اي بنويسند :
"تنها ورود گردن كج ،ممنوع"
و زانوان خسته ي مغرور
جز پيش پاي عشق با خاك آشنا نشود
و قصه هاي واقعي امروز خواب و خيال باشند
و مثل قصه هاي قديمي پايان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند ،لبخند بي دريغ
لبخند بي مضايقه ي چشمها
آن روز بي چشمداشت بودن لبخند
قانون مهرباني است روزي كه شاعران
ناچار نيستند در حنجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند
روزي كه روي قيمت احساس مثل لباس
صحبت نميكنند
پروانه هاي خشك شده آن روز
از لاي برگهاي كتاب شعر پرواز مي كنند
و خواب در دهان مسلسلها خميازه مي كشد
و كفشهاي كهنه ي سربازي
در كنج موزه هاي قديمي
با تار عنكبوت گره مي خورند
روزي كه توپها در دست كودكان از باد پر پر شوند
روز يكه سبز ،زرد نباشد گلها اجازه داشته باشند
هر جا كه دوست داشته باشند بشكفند
دلها اجازه داشته باشند هر جا نياز داشته باشند بشكنند
آيينه حق نداشته باشد با چشمهاي دروغ بگويد
ديوار حق نداشته باشد بي پنجره برويد
آن روز ديوار باغ و مدرسه كوتاه است
تنها پر چيني از خيال در دور دست حاشيه ي باغ مي كشند
كه ميتوان به سادگي از روي آن پريد
روز طلوع خورشيد از جيب كودكان دبستاني
روزي كه باغ سبز الفبا
روزي كه مشق آب عمومي ست دريا و آفتاب
در انحصار چشم كسي نيست
روزي كه آسمان در حسرت ستاره نباشد
روزي كه آرزوي چنين روزي
محتاج استعاره نباشد
اي روزهاي خوب كه در راهيد !
اي جاده هاي گمشده در مه !
اي روزهاي سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آييد !
اي روز آفتابي !اي مثل چشم خدا آبي
اي روز آمدن!
اي مثل روز ،آمدنت روشن
اين روزها كه مي گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو كه آيا من نيز
در روزگار آمدنت هستم ؟؟

قيصر امين پور


  • دانی که چیست دولت،روی امام دیدن.................در کوی او گدائی،بر خسروی گزیدن
  • گاهی به حضرت او ،راز نهفته گفتن....................گاه از لب شریفش،اسراردین شنیدن
  • گاهی جهاد کردن،با دشمنان ملت.....................سرهای ناکسانرا،در مقدمش بریدن
  • مهرش به دل نهفتن،رازش به کس نگفتن...........تا بعد از آن به نقشی در دست خود گزیدن
  • رو چاره ای بیندیش،ای فیض در فراقش............جانها رسد به لبها،تا ما به او رسیدن

مثل آبی،نه مثل خورشیدی
نه،از آن بهتری،تو امیدی
آب هستی برای تشنه لبان
نور هستی برای شب زدگان
نور امید خسته ها هستی
داروی دل شکسته ها هستی
روزی از راه کعبه می آیی
تا که در های بسته بگشایی
بهتر از حرف این و آن هستی
مهدی صاحب الزمان هستی
[تصویر: 1316771832b781a08w7uwh04kiint0.jpg]


باشد قرار ما در آن مرقد شریف
با روضه ای ز مادر قامت کمانتان...


آدرس های مرجع