۳۰/دی/۹۳, ۰:۱۱
- پایین چه طور بود؟
- سخت بود آقا.خیلی سخت بود.
- تو چه کار می کردی؟
- من منتظر بودم آقا.
- منتظر چی؟
- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.
آن پایین همه مایوس شده بودند،اما من منتظر بودم.
آن قدر انتظار کشیدم و نگاه کردم که چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.
ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.
- هیچ کاری از دست تو سا خته نبود؟
- از دست هیچ کسی کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند.
شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزئیات از عهده هیچ کس بر نمی آمد.
همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.
آن جا مثل جهنم غیر قابل تحمل بود.
بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.
- خوب؟
- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم.
اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند می آمد و جزئیات را هم اصلاح می کرد.
جزئیات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزئیات تباه می شدند
اما کسی به جزئیات اهمیت نمی داد.
همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.
آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم.
خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسد که تنها راه نجات است.
- ببریدش تو باغ.
داستان هل من محیص؟
از کتاب عشق روی پیاده رو
مصطفی مستور
از کتاب عشق روی پیاده رو
مصطفی مستور
![[تصویر: 7a23c7cfafa9441bafd774d99c6fbb57.jpg]](http://img1.tebyan.net/Medium/1393/09/7a23c7cfafa9441bafd774d99c6fbb57.jpg)