سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم زکم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
قیصر امین پور
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هرچیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرِ مویی اگر با عاشق داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقهی پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که «میبینم» بگیرد جای «میگویند»های ما
نمیدانم کجایی یا کهای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعدهی آینده های ما
قیصر امین پور
ای بهـار آفرینش ، ای یادگار اهـل کسـا !
.
یا مهـدی!
.
سـوگند به سپیده ی رویـت ، به طلـوع دیـده ات !
.
به مژگان سیاهـت ، به محراب ابـروی مهسایـت !
به غنچه ی لبهایت ، به قامت رعنایت !
به شهد کلامت و سوگند به قنـوت و رکـوع و سجـود زیبایت !
ما بی شکیبِ تیغه ی ذوالفقارِ توییم ای امیر ظهور و قیام !
ما «لثار» حسینیم و دل به راه تو نثار کرده ایم .
کاش می دانستیم بیت الاحزانت را کجـا برپا کرده ای؟
ای یوسف فاطمه ! ای یار سفر کرده
تــو هنـوز بـا تمـام نبـودنـت
[b]تنــها پنـاهـگاه مـن در میـان ایـن آدمـهایـی !
ای اقا
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر...سحر نزدیک است

آقا جان شرمنده ايم
از بس که گناه کاريم
از آنجا که دعا نميکنيم بيايي
از اينکه در مظلوميتت شريک نيستيم
و خيلي چيز هاي ديگر....
اي مولاي من تو ما را دعا کن....
ما چيزي در دست نداريم....
اما آقا جان ما کوفي نيستيم....
بيا....
جهان در انتظار توست....
اللهم عجل لوليک الفرج
دلم گرفته امشب در خلوت شبانه
هوای گریه دارم ز سوز این ترانه
از دست رفته فرصت تا کی صبور باشم
در آرزوی وصلت جان از تنم روانه
بر عاشقان نظر کن ای منتهای خوبی
ابروی نازنینت محراب را نشانه
از عشق جانگدازت وز نور جانفزایت
مدهوش و بی قرارم باقی همه بهانه
در سینه شقایق عطر تو می تراود
بر لوح جان عشاق نام تو جاودانه
تا بگذری از اینجا ای غایب از نظرها
چون خاک زیر پایت بر خیزم از میانه
از آیت الله بهجت پرسیدند:
امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کجاست؟
ایشان جواب دادند:
آقا در قلب های شماست،
مواظب باشید بیرونش نکنید!
وقتی که روح عاطفه از هم شده جدا
دیگر چه چیز مانده در این قلب بی صدا؟
جایی که اعتماد گرفتار آمده
حس گمان بد شده دیوار،بین ما
وقتی وفا به عهد دگر نیست این زمان
بین دو دوست فاصله افتاده،سالها
از کوچه گردی دل،حسرت نصیب من
تنها امید مانده برایم،در این سرا
تصویرهای گنگ و ردیف کنار هم
بر من نمانده هیچ نشانی ز رد پا
در لابلای بغض گلو گیر له شدم
ای چاره جوی، درد مرا چاره ای نما
آرامشی نمانده برایم ز یاد تو
گردیده روز من چو شب تار، از جفا
بیهوده نیست این همه دلواپس توام
در خواب گاه مثل سپند می پرم ز جا
رفتی، ولی هنوز ز یادم نرفته ای
ای آفتاب حسن، به رویم دری گشا
روحی دگر نمانده است بر این جسم مرده ام
دیدار تازه ی تو به من می دهد، بقا