شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
خوشا به حال همه شما عزیزان که توفیق پیدا می کنید با آقاتون دردل کنید...
همه عمر امیدم شده رویت بینم...قبل از این وصل مرا زیر ترابم نکنی
سالها منتظرم ای شه غم خوار بیا...جان رود از تن اگر یار خطابم نکنی
سوختم از غم تو یوسف گمگشته من...همچو یعقوب زغم دیده پر آبم مکنی
یا ایاصالح المهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)...یا ابا صالح المهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
بسم رب العباس(علیه السلام)
این جمعه هم سراومد
اما(گلم)نیومد
طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصير من است، اين كه خود ميدانم
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: «كنون تا بچه است،
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن ».
من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت
زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟
به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
ليك گفتند همه :
«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست ».
يك نفر بانگ برآورد:
«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند ».
ديگري آوا داد :
«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».
سومي گفت:
«همانگونه كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنين فردايش ».
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
كه چه سان جواني بگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي
چه تواني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش برد ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات !
... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنياش فهميدم
حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم
و دلي مهدي عزم
پاي از بند هواها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم
شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد و بيجوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم
حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل
به زباني ديگر :
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت
حس میکنم زمان آن فرارسیده است که از وادی امید بیشتر سخن بگوییم
ببینید دوستان
دیر یا زود جاهای خالی باقی مانده ی سپاه و دستگاه حجت بن الحسن پر خواهد شد
و کاروان حرکت خواهد کرد که این وعده ی حتمی الوقوع الهی است
خوب
به نظر حقیر زمان آن است که با بال رجا و امید (و البته با اعتراف به تمام نقص هایمان) شوق حرکت بیشتر و افزونتر را در فضای زندگی خود و تالار ایجاد کنیم
با توسل و توکل پیش میرویم انشالله
با اعتراف به فقر و کاستی و امیدمان به فضل بی انتهای خدا و عنایات حضرت حجت
باشد که یک جای خالی هم نصیب ما شود
و حتی اگر نصیب من هم نشد
خدایا در فرج مولایما تعجیل فرما
قلبهای ما را شایسته ی حضورش فرما
بسم الله
خب از کجا باید شروع کنم نمیدانم!
خودم هم نمیدونم از کجای داستان بگم!
چندیدن بار شده آمدم اینجا یک چیزی بنویسم ولی بعدش بیخیال شدم ده ها خط نوشته رو پاک کردم و رفتم...
یادم نیست چطور شد کارم خراب شد و دوباره طبق معمول گند زدم.... سیاه شده بودم... انگار روغن سوخته روی قلبم ریخته بودن، ولی مثل اینکه بعضی ها هوای مارو بیشتر از خودمون دارند... نمیدانم چطور شد یک روز انگار دست من رو گرفتند و بردند جایی که باید میرفتم و یک جوری عجیبی یک کاری رو که باید انجام میدادم رو انجام دادم... آخرش نوشته بود: هرکه این اعمال را انجام دهد، نماند مابین او و خداوند تعالی گناهی مگر آنکه آمرزیده شود....
خیلی عجیب بود وقتی داشتم برمیگشتم حال و هوای عجیبی داشتم...
کف کرده بودم...
بازم یکی دستمو گرفت، دقیقا لب پرتگاه................
نمیخواستم چیزی بگم ولی دیدم بی معرفتیه این همه خوبی دیدم حداقل یک نمونه شو بگم.... من که معرفت خوبی کردن ندارم.... منکه معرفت یکبار از ته دل دعا کردن رو ندارم... منکه همیشه خراب میکنم.... حداقل بگم بقیه بدونن چقدر با معرفتی...
یا الله
Salam Man ham, Dar Hade Khodam Midonam Dar MoredeEntezaro Poram Az Gonah Pas Aslan Liyaghate Ino Ke Ba Agha Sohbat Konamo Nadaram Shomaha Dostan Doa Kinid Baram Lotfan
دوست عزیز لطفا فارسی تایپ بفرمایید:
نقل قول:سلام من هم در حد خودم می دونم در مورد انتظار، پر از گناهم، پس لیاقت این و که با آقا صحبت کنم و ندارم...شما هم برای من لطفا دعا کنید.
(۲۱/آبان/۹۰ ۲۳:۵۴)Marlboro نوشته است: [ -> ]Salam Man ham, Dar Hade Khodam Midonam Dar MoredeEntezaro Poram Az Gonah Pas Aslan Liyaghate Ino Ke Ba Agha Sohbat Konamo Nadaram Shomaha Dostan Doa Kinid Baram Lotfan 
دوست عزیز لطفا فارسی تایپ بفرمایید:
نقل قول:سلام من هم در حد خودم می دونم در مورد انتظار، پر از گناهم، پس لیاقت این و که با آقا صحبت کنم و ندارم...شما هم برای من لطفا دعا کنید.
دوست عزیز از رحمت خدا نا امید مباش که بزرگترین گناه است...نزدیک محرم هستیم دلت رو بده دست امام حسین ببین که چه خواهد شد...مطمئن باش که اگه خدا رو به حضرت قیه(سلام الله علیها) قسم بدی از همه ی گناهی کرده ای خواهد گذشت...پس از این روزها کمال استفاده رو بکن...خدایا به آبروی حضرت زهرا(سلام الله علیها) از سرتقصیرات همه محبین امیر المؤمنین بگذر...آمین یا رب العالمین.
(۱۳/آبان/۹۰ ۲۲:۰۶)علی 110 نوشته است: [ -> ]قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر-53)
بگو: ای بندگان من که اسراف کردید در (کثرت گناه) بر نفس خودتان، از رحمت خدا ناامید نشوید که همانا خداوند تمام گناهان یکسره را می بخشد (و) بی شک که خداوند غفور (و بسیار بخشنده) و رحیم است.
دیگه چه جوری بگه بابا برگردید
هر غلطی هم که کردید برگردید
شتر دیدی ندیدی!!!!
خدایا دمت گرم 
من برگشتم
(۲۱/آبان/۹۰ ۲۰:۰۶)mohammad790 نوشته است: [ -> ]بسم الله
خب از کجا باید شروع کنم نمیدانم!
خودم هم نمیدونم از کجای داستان بگم!
چندیدن بار شده آمدم اینجا یک چیزی بنویسم ولی بعدش بیخیال شدم ده ها خط نوشته رو پاک کردم و رفتم...
یادم نیست چطور شد کارم خراب شد و دوباره طبق معمول گند زدم.... سیاه شده بودم... انگار روغن سوخته روی قلبم ریخته بودن، ولی مثل اینکه بعضی ها هوای مارو بیشتر از خودمون دارند... نمیدانم چطور شد یک روز انگار دست من رو گرفتند و بردند جایی که باید میرفتم و یک جوری عجیبی یک کاری رو که باید انجام میدادم رو انجام دادم... آخرش نوشته بود: هرکه این اعمال را انجام دهد، نماند مابین او و خداوند تعالی گناهی مگر آنکه آمرزیده شود....
خیلی عجیب بود وقتی داشتم برمیگشتم حال و هوای عجیبی داشتم...
کف کرده بودم...
بازم یکی دستمو گرفت، دقیقا لب پرتگاه................
نمیخواستم چیزی بگم ولی دیدم بی معرفتیه این همه خوبی دیدم حداقل یک نمونه شو بگم.... من که معرفت خوبی کردن ندارم.... منکه معرفت یکبار از ته دل دعا کردن رو ندارم... منکه همیشه خراب میکنم.... حداقل بگم بقیه بدونن چقدر با معرفتی...
یا الله
یک مشکلی پیش آمده بود که گفتنش هم سخت است و چیز اصلا راحتی هم نبود. فقط ذکر "او" را بر زبان آوردم. همین. درست شد. این قدر خنده ام گرفت! اینقدر کیف کردم. گفتم بابا من که کلی در پیتم!من که به شخصه 3 محور، تعطیل هستم. ذکر و عبادتم از روی معرفت نیست! نه لیاقتی، نه استحقاقی، نه سابقه درخشانی، اوه که چقدر خدا مهربان است! اصلا به استحقاق انسان نگاه نمی کند. خدایی، خدا خیلی بزرگ است. از اولین بارهایی بود که "نعم المولا و نعم النصیر" بودن را به عینه درک کردم. البته زیاد اتفاق می افتد ولی انسان حواسش نیست و خودش هم نمی فهمد. خلاصه خیلی کیف دارد که می بینی اوه پسر خدایی به آن خفنی و عظمت، به آدم با تمام در پیت بودنش نگاه می کند و دست آدم را می گیرد.
راستی پیشنهاد می کنم یک دفتر یواشکی داشته باشید و آن اتفاقات شگرف زندگی تان را، آن الطاف را که درک کردید را، آن لحظات اهورایی را، درونش بنویسید. بعدها هر موقع خواستید لغزش کنید، دفتر را بخوانید! آنقدر شرمنده می شوید! آنقدر کیف می کنید! آنقدر دلگرم می شوید... یاس و شیطان را به سطل آشغال خواهید انداخت.
Hatman Say Mikonam Az In Bebad Farsi Benevisam
عمرم به سر رسید نشد یارتان شوم
آقا نشد که لایق دیدارتان شوم
غفلت بساط کرد سر راه طفل دل
وایَم نشد که راهیِ بازارتان شوم
واصل اگر به عَرضه حسن تو می شدم
چیزی نداشتم که خریدارتان شوم
باری ز دوش حضرتتان بر نداشتم
شرمنده ام که تا به کجا بارتان شوم
ای حیدر زمانه غریبت گذاشتیم
در روز غم ولی نشد عمارتان شوم
با آنکه سر شکسته و سر خورده مانده ام
اذنم بده فدایی و سردارتان شوم
ماه خدا رسید و دلم آرزو نمود
مهمان کنار سفره افطارتان شوم
در روز انتقام شهیدان کربلا
آقا اجازه هست ز انصارتان شوم ....