الهم عجل لولیک الفرج
آقاجان ، بیا دیگه هیچ چیز وهیچکس نمیتوانه مرهم غصه هامون جز خودت باشه شما بیا ما عین منتظران جد بزرگوارتون حسین نیستیم ما ازامدنت شاد میشیم مثل اون ملعونین براتون شمشیر نمی کشیم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خرم آن دم که ز تو بانگ و ندايي برسد
موعد وعده بر حق خدايي برسد
بدمد دولت تو وعده يزدان بينيم
لحظه آخر و آن وقت نهايي برسد
چه دمي ميشود آن لحظه زيباي وصال
کز تو بر خلق جهان لطف و عطايي برسد
چه مبارک سحري گردد و نيکو نفسي
کز تو بر ديده ما نور و ضيايي برسد
چون که تو پا بنهي بر خط اين دور زمان
بخت عالم شکفد عصر طلايي برسد
خرم آن دم که ز تو فتنه به پايان آيد
وز تو بر کار جهان برگ و نوايي برسد
از تو سامان برسد بر روي اين ملک جهان
وز تو بر روي زمين صلح و صفايي برسد
آن زماني که رسد آخر اين ظلم و ستم
که ز شيطان صفتان وقت رهايي برسد
خرم آن دم که شوم زنده من از برکت تو
فصل روئيدن و هم نشو و نمايي برسد
برسد از تو جوابي بنمايي رخ خويش
وينهمه خواهش ما از تو به جايي برسد
صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یا حضرت محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
ای فروغ روشن شبهای من!
ای طلوع صبح هر فردای من!
میشود پُر نور و روشن از رُخَت
ظلمت و تاریکی شبهای من
ای عدالتگستر دور از زمین
کِی شود دور از ستم دنیای من؟
فصل سردی چیره گشته بر بهار
خشک و پژمرده گشته گلهای من
از فراقت نالهها دارم به شب
تا رسد بر کوی تو آوای من
مالِکی بعد از خدا بر این جهان
شاه من! سلطان من! آقای من!
گشته گریان از فراقت دیدهام
شد خرابه منزل و مأوای من
هر شبی در بسترم زاری کنم
تا شبی آیی تو در رؤیای من
مسلم اناری
آقا جان...
کاش انقدر شعور داشتم، که بفهمم از دست امثال من چه می کشی...
(وای و صدافسوس ، فقدان هست و بس!!!)
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
بس سعی نمودیم که ببینم رخ دوست
جانها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم
ما تشنه لب اندر لب دریا متحیّر
آبی به جز از خون دل خود نچشیدیم
ای بسته به زنجیر تو دلهای محبّان
رحمی که در این بادیه بس رنج کشیدیم
رخسار تو در پرده نهان است و عیان است
بر هر چه نظر کردیم، رخسار تو دیدیم
چندان که به یاد تو، شب و روز نشستیم
از شام فراقت، چو سحرگه ندمیدیم
ای حجّت حق، پرده ز رخسار برافکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم
ما چشم به راهیم، به هر شام و سحرگاه
در راه تو، از غیر خیال تو رهیدیم
ای دست خدا، دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم، بسی طعنه شنیدیم
شاها ز فقیران درت، روی مگردان
بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم
صدیقه علیپور
----------------------------------------------------
چه میشود که ز شهر فراق بازآیی
به اشکِ وصل کنی چشم کعبه دریایی
چه می شود که گلستان بهار را بیند
ز عطر خنده گل ها شود تماشایی
شکسته شیشه بغض وصال در هجرت
کمان شده کمر طاقت و شکیبایی
اگر طلوع رخت با غروب عمر من است
به مقدمت بدهم سر چه مرگ زیبایی
نسیم عطر نظر را دمی تصور کن
فراق می رود و گریه های تنهایی
امید در نفس قلب خسته می روید
که دیده دیده او طلعت شکوفایی
زهجر و وصل تو هر صبح و شام می گویم
ولی نگفته نگاهم چو ماه پیدایی
جهان به حال سر بی پناه خود نالد
فدای غربتت آقا چقدر تنهایی
محمد راسخ نیا