مهدیا !!!
دلم در این بیابان غربت و دلتنگی منتظر جرعه ای از آب وصال توست...
زين گونهام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گم گشتهی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست
هوشنگ ابتهاج
رسیدهام به چه جایی... کسی چه میداند
رفـیــق گـریـه کجایی؟ کـسی چـه میدانــد
میـان مـایی و با مـا غـریبهای ...افسوس
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه میداند
تـمـام روز و شبـت را همـیشه تنهایی
«اسیر ثانیههایی» کسی چه میداند
بـرای مـردم شهـری کـه با تو بد کردند
چگونه گرم دعایی؟ کسی چه میداند
تـو خـود بـرای ظـهـورت مـصـمـّـمی اما
نمیشود که بیایی کسی چه میداند
کـسی اگر چه نداند خدا که میداند
فقط معطل مایی کسی چه میداند
اگـر صحـابـه نباشد فـرج که زوری نیست...
تو جمعه جمعه میآیی کسی چه میداند
کاظم بهمنی
بسم الله الرحمن الرحیم
به طه به یس به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (سلام الله علیه)
چه شب ها که زهرا (سلام الله علیه) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص امیرت مشخص مکن دل دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبی نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا (سلام الله علیه) نیرزد
و این زندگانی فانی، جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد
اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو می گذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زار یاری؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری؟
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را به مردم
که بازار یوسف فروشی در این دوره ی بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لب های گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحانَ سبحانَ سبحان مهدی
به برق نگاه و به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده ی بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی مددی
دانلود بفرمایید ...
در پناه خدای مهربون

كيست كــــــــــــآشفته آن زلف چليپا نشود
ديده اى نيست كه بيند تــــو و شيـــدا نشود
نـــــــــــــاز كن، ناز كه دلها همه در بند تواند
مزه كن، غمزه كـــه دلبـــر چو تو پيدا نشود
رُخ نمــا تا همه خوبان خجل از خويش شوند
گر كشى پرده ز رُخ، كيست كه رسوا نشـود
آتش عشق بيفـــزا، غمِ دل افــــــــــزون كن
اين دل غمزده نتــــوان كه غم افـــزا نشـــود
چارهاى نيست، بجـز سوختن از آتش عشق
آتشـــى ده كــــه بيفتـــــد به دل و پا نشود
ذرّهاى نيست كه از لطف تو هامــــــــون نبود
قطرهاى نيست كه از مهـــر تــو دريا نشود
سر به خاك سر كوى تو نهد جان، اى دوست
جان چه باشد كه فــــداى رُخ زيبــــا نشود؟
(شعر از امام خمینی(رحمة الله علیه))
کی شود کوچه دهد بوی نم آمدنت
جانم از سینه درآمد ز غم آمدنت
از همان روز که رفتی ز در استقبال
بید مجنونم و در راه خم آمدنت
نکند عمر دمادم برود تا دم مرگ
حیف باشد که نبینیم دم آمدنت
کی شود روزشماری به شب وصل رسد
چه بلند است زمان در رقم آمدنت
کی شود درد یتیمان محبت درمان
مگرم دست بگیرد کرم آمدنت
مهدیا!
با یاد تو زندگی کردن چه ارزان است ؛ نه مکان می خواهد و نه زمان...
این روزها که میگذرد احساس میکنم که روح سبز شبنم عاطفه در لفافه ای از زردی پیچیده شده و آرام در کنار غنچه نرگس نجوا میکند و از بی روحی زندگی میگوید...
گل اقاقیایی که در گلدان چشمانم کاشته ام خیلی وقت است که شیرین زبانی نمیکند. شاپرکی که یک لحظه از قاصدک جدا نمیشد مدتهاست که دیگر با او نیست و از «تو» برایم نمیگوید.
مهتاب مثل گذشته ها با ماه دمخور نیست. خورشید هم با ابرها قهر کرده. آقاجان!
به خدا دلمان برای ظهورتان از ذره هم ذره تر شده. آقاجان!
از عبور مداوم «جمعه»ها دلتنگ شده ام.
ستاره های درخشان آسمانهای تابستان وقتی که با هم سرودی میخوانند آرامتر میخوانند تا من دیگر صدایشان را نشنوم. دیگر برای آنها هم غریبه شدم احساس میکنم در روزهای بهاری آسمان از یک درد کهنه که او را آزار میدهد و روح آبی اش را مریض کرده، می نالد.
زمین هم آهنگ بُخل مینوازد و قصد دارد ما را از تنفس شمیم خوش عطر یاسهای سپید محروم کند. مادرم هم بعضی روزها فراموش میکند به شمعدانیها آب بدهد و همیشه به من میگوید: اگر به شمعدانیها آب بدهی دستان فروتن شان را برای سلامتی «آقا» بالا میبرند و رو در روی چشمان رنگین کمانی آسمان با او صحبت میکنند و از «آقا» میگویند و برای او دعا میکنند.
کاش میدانستم که چطور واژه «انتظار» را تفسیر کنم، کاش کسی برای خودم تفسیر کند و به من میگفت که شب جمعه کمی با خودت خلوت کن...
کاش میتوانستم همصدا با کسی که صبح جمعه دعای نُدبه میخواند بایک بغل امید، سبد سبد احساس دلتنگی را از شبستان خموش اندیشه ام دور بریزم.
احساس میکنم در آن عصر جمعه بارانی که می آیی شمیم تازه نفس یاسها در ذهنم آبپاشی میشود. به امید آن روز که بیایی.
مردم، به من فهماند که در دنیای بی رحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست کمک به همنوع، دست « بنی آدم اعضای یکدیگرند » را ...
می بینی چقدر در آخرالزمان غرق شده ایم؟
از این روزهای روز مرگی، از روزهایی که با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند،
خسته ام ...