تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
به نام خدا

بیشتر از هر زمانی، قلب پر غصه من مملو از غم و ناراحتیست . خدایا کمک کن، کمک کن که مولا (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور کنند و ما را از ظلالت و گمراهی نجات دهند و از این همه فساد و کج فهمی که دنیا را برداشته است و هیچکاری هم نمیتوانیم انجام دهیم برای بهبودش، برای انتقام خون بیگناهان شیعه و مسلمان و حتی مذاهب دیگر که هر روز در گوشه و کنار به دست شیاطین استکبار کشته میشوند در سوریه در عراق در پاکستان در میانمار در فلسطین در افغانسان و خیلی مکانهای دیگر، انتقام این بیگناهان گرفته شود ما که فقط نظاره گریم. خدایا کمکمان کن، کمکمان کن. التماس میکنم کمکمان کن و ظهور را نزدیک بگردان.آمین

ای فُروغِ ماهِ حُسن از روی رخشان شما
آبِ رویِ خوبی از چاه زَنَخدان شما

عزم دیدار تو دارد، جانِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟

کس به دور نرگست طَرفی نبست از عافیت
بِه که نفروشند مَستوری به مستان شما

بخت خواب‌ آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآن که زد بر دیده آبی، روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رُخَت گُل‌ دسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

عمرتان باد و مُراد، ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پُرمِی به دوران شما

دل خرابی می‌کند، دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان! جان من و جان شما

کی دهد دست این غرض، یا‌رَب، که هم‌دستان شوند
خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما

دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذری
کاندر این ره کُشته بسیارند، قربان شما

گر چه دوریم از بَساط قُرب، هِمّت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

ای شهنشاه بلند اختر، خدا را، همتی!
تا ببوسم همچو اختر، خاک ایوان شما

می‌کند حافظ دُعایی، بشنو! آمینی بگو!
روزی ما باد لعلِ شکرافشان شما»


[تصویر: 96184_857.jpg]
دیداریار غائب دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد


به دل گفتم چرا با غم عجيني؟
چرا هر عصر جمعه،دل غميني؟

به ناگه اشك چشمم ناله سر داد
دلم از غصه اش فرياد سر داد

كه تو آخر نميداني،كسي هست
كه عهدي با دل هر عاشقي بست

همه گويند چرا اين دل چنين است؟!
به عصر جمعه ها عاشق غمين است

بگويم من تو را از عهد اين دل
كه فرياد و دو صد فرياد از اين دل

همه دلها گرو در دست مولاست
همه جانهاي ما سر مست ليلاست

همان روزي كه خلوت كرده بودم
به ناگه يك ندايي را شنيدم

ندايي بود،بس جانسوز و پرخون
كه گويي او دلي دارد همه خون

دگر عشاق ما حالي ندارند
دگر با آه ما اشكي ندارند

همه در بند دنياي خودستند
چرا پيمان خود با من شكستند؟!

چرا نام مرا آهسته گويند؟
ز خجلت نام من با كس نگويند؟

چرا كس نام من از دل نگويد؟
به تزوير و ريا نامم بگويد؟

همه آلام خود،آرام و پر درد
بگفت با اين دل پر غصه و درد

گلويم پر ز بغض،مملو ز فرياد
ز پر دردي مولايم زنم داد

دو چشمانم به دردش ناله مي كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد؟!

كه مولايم همه درد و همه غم
وليكن يار او بي درد و بي غم!

از آن پس با دل خود عهد كردم
خوشي را بر دل خود منع كردم

به مادامي، كه مولايم غريب است
به هر جا كه روم كارم همين است:

خنده بر لب نزنم از ته دل تا به ابد
گريه بسيار كنم بر غم او تا به ابد


[تصویر: 678193_P4bFNoSC.jpg]



در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی
من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی

ای نسیم سحر، آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی، مَحرَم اسرار کجاست؟

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت‌گر بی‌کار کجاست!

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دلِ غمزدهْ سرگشتهْ گرفتارِ کجاست؟

عقل دیوانه شد، آن سلسله‌ی مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست، ولی
عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
دلم به عشق وصل تو خمار شد نيامدي
و آسمان شهر ما غبار شد نيامدي
غروب خستة دلم چه شد طلوع روشن
و ماه هم در آسمان چه تار شد نيامدي
امير بي‌قرينه‌ام كجاست روز وصل تو
و دل بدون عشق، تار و مار شد نيامدي
كلام ناب مرتضي چه دير شد ظهور تو
و روز هجر، بي‌شعار شد نيامدي
سلام صبح فاطمه به آن دو چشم مست تو
و دوري‌ات بلند مثل روزگار شد نيامدي
منبع:مرکز مجازی مهدویت
صلوات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یا الله

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه‌ی دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت

سوزِ‌دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع
دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت

آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت

خرقه‌ی زُهد مرا آب خرابات ببرد
خانه‌ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله، دلم از توبه که کردم، بشکست
همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ! که مرا مَردُمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت




ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده ی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش


به نام خدا
گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام
با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوانه ام
گر به ظاهر دورم از درگاه تو ای نازنین
باز هم مشتاق روی دلکش جانانه ام
از در میخانه ات ای شاهد خوبان مران
با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام
پرده بردار از رخ زیبا که مشتاق توام
آن رخ زیبا ندیده واله و دیوانه ام
پادشاه جودی و ما بنده ی درگاه تو
منتظر بر درگهت زان بخشش شاهانه ام
در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی
باز هم در جستجوی گوهر یکدانه ام
همچو من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن
لیک با الطاف غیر از تو شها بیگانه ام
چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام
ورنه آن گردم که افشان در دل ویرانه ام
انتظارت بیش از حد شد تحمل تا به کی؟
آفتابا بهر دیدار رخت پروانه ام
واله و شیدا و مستم لیک محتاج توام
یک نظر بر من نما ای عارف فرزانه ام
آدرس های مرجع