![[تصویر: r12.jpg]](http://www.parsiblog.com/photoalbum/yas12/r12.jpg)
نرگس، گل زمستان است. زمستان است! نمی آیی گل نرگس؟
صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو
دریا دریا گذشته ام در طوفان از پی تو
دست از دنیا کشیده ام بی سامان از پی تو
از من از ما رهیده ام دست افشان از پی تو
گیسوی تو دام بلا
ابروی تو تیغ فنا
درد است دوای دل
روی تو بهشت برین
موی تو بنفشه ترین
زنجیر پای دل
دنیا دنیا گشته ام به بوی تو
پنهان پیدا گر به گفت و گوی تو
هر سو هر جا روی من به سوی تو
دردا دردا کی رسم به بوی تو ؟
دستم بر دامن تو
بوی پیراهن تو
سوی چشم عاشقان
یاس و سوسن شکفد
دامن دامن شکفد
با یادت ز باغ جان
دیگر افتاده ام از پا دراین صحرا
در راهم صخره و خارا خارا خارا
چون کشتی در دل طوفان یارا یارا
دریاب ای ساحل دریا ما را ما را
شب و سحر به نام تو ترانه می خوانم
به شوق یک سلام تو همیشه می مانم
مرحوم قیصر امین پور
![[تصویر: 71093162221685612741.jpg]](http://www.uploadax.com/images/71093162221685612741.jpg)
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
جمعه فقط بهانه است.....
داغ ندیدنت هر روز پتک می زند
چه خیال ساده ای ..... انتظار برای تو
تو که هر روز به انتظاری به یه گناه کمتر من
در دعای ندبت دعایم
چه خیالی است
شاید بازگردم
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
مولانا
ساعت 3 بامداد
در دل شب .بعد از فراغت از فیزیوپات خوانی....
خسته ام از تمام سپیدی هایی که از هر چه سیاهیست برای تو زننده تر است...
چه بنویسم از چه بگویم...
گفتند غریبی !غربتت را باور کردم ...به یاد تو نامم را غریب نهادم تا یادم و یادشان بماند که هنوز غریبی در بین ماست .......
اما چه زود این نشانه هم مثل هزار نشانه ی دیگری که از کودکی برای خود تراشیده ام تا یادم نروی، لقلقه زبانم گشت و نه تنها نشانه چشمانم نبود بلکه چشمانم بر دیدن هر روزش منت هم نهادند.....
از نشانه های تو پرسیدم تا اگر روزی دیدمت ...چه نیش خند بجایی که بر لبانم نشست....اخر چشمان لایق کور شدن مرا چه به دیدار بابا
اری (بابا) چون یاد گرفته ام بابا صدایت کنم....بابا بابا به راحتی به ازادی صدایت کردم بابا اما چه به سادگی آبروی تربیت بابای شیعه را بردم......
چه منت میدهند گامهایم اگر بفهمند قدمی به سوی جمکران لقا تو برداشته اند
چه خسیس شده اند چشمانم اگر بدانند قطره ای باران برای تسکین اتش فراق تو میخواهم ....
چه دستان سنگینی اینک که برای تو مینویسم...
در عجبم از این پروتئین هایی که خروار خروار ب روی هم ارمیده اند از این کلسیم هایی که محکم به روی هم میخ شده اند تا قفس مرا به تنگ اورند......
اکسیژنی که به یاری ام امده..حاضر است روزی در عمق جان من هزاران هزار بار جان دهد به قیمت آن که مرا از این قفس ازاد نکنند..
رهایم سازید ای نمک خوران نمکدان شکن بی مروت ...رهایم سازیییییییییییییییییییییییید
از شما بی مروتان انتظار سوختن در اتش فراق است نه صدای قه قهه ای که هر روز اتش به جان زبان بسته ی من میکشند..
چه شده؟
باز هم میگویند زمان گذشت و دیر شده دیر شده دیر شده دیر شده حقیقت دیر شدن را ای کاش بر روی نرمه گوشمان اویزان گوشواره ای میکردند...
.
.
.
برو برو بخوان
تعداد طبیعی پلاکت ها 150000 -350000 .مفهوم ترومبو سیتوپنی میشود کاهش این پلاکتها به زیر...
بی لشکریم، حوصله شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار می رویم
ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست
فریاد می زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه ی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند
یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش می خوریم
غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست
فاضل نظری
گرقسمتم شود که تماشا کنم تو را
ای نور دیده!جان و دل اهدا کنم تو را
[/b]
این دیده نیست قابل دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
[/b]
تودر میان جمعی و من در تفکرم
کاندر کجا برآیم و پیدا کنم تو را
[/b]
هر صبح جمعه،ندبه کنان،در دعای صبح
از کردگار خویش تمنا کنم تو را
[/b]
یاابنالحسن!اگر چه نهانی ز چشم من
در عالم خیال ،هویدا کنم تو را
[/b]
باد هم كم نكند سوز ِ دلِ صحرا را
قطره يِ عشق به آتش بكِشَد دريا را
اين ترك خورده دلم وحشت آن را دارد
كه بميرد وَ نبيند پسر ِ زهرا را
(شاعرش را نميشناسم)