تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: گفتگوی منتظران
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع




در کار عشق دوری و هجران به ما رسید
یوسف که رفت غُصّه ی کنعان به ما رسید

ما سال ها پای وصالت گریستیم
یعقوب وار دیده ی گریان به ما رسید

با زلفِ خویش زلفِ دلم را گِره بده
شاید هوای زلفِ پریشان به ما رسید

باید کویر می شدم و خشک می شدم
کردی دعا و این همه باران به ما رسید

یک لحظه چشم از دلِ بی تاب برندار
دور از تو غم، به سرعتِ طوفان به ما رسید

از ما همیشه دردسر ما به تو رسید
از تو همیشه رحمت و احسان به ما رسید

دل های ما کنار ِ شما آبرو گرفت
آقا چقدر از کرَمَت نان به ما رسید

ما بابِ میل تو نشدیم عاقبت ولی
لطف تو هر دقیقه و هر آن به ما رسید

خوب است وقت روضه تو ما را خبر کنی
شاید نوای آن دلِ سوزان به ما رسید

یک بار هم از نیابت ما کربلا برو
توفیق هرچه هست ز جانان به ما رسید
[تصویر: zohor313yar_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C.jpg]


شبي دم سحري در دعايتان آقا

کنيد اندکي ياد گدايتان آقا

مرا به نيمه ي شب ها براي نافله ها

صدا کنيد... فداي صدايتان آقا

شکسته بال ترينم ولي مرا ز کرم

پرم دهيد ميان هوايتان آقا

دلم گرفته خدا خيرتان دهد يکبار

دهيد اجازه بيفتم به پايتان آقا

به روي پنجه قد افراشتم به جلب نظر

سوا کنيد که باشم برايتان آقا

[تصویر: zohor313yar_blogfa_com_%D8%B5%D8%A7%D8%A...%D9%86.jpg]
[تصویر: zohor313yar_blogfa_1_.gif]

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شب های جدایی

بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در اینه ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی

در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی

بینی که دری از تو به روی تو گشایند
هر در که براین خانه ی ایینه گشایی

چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

هوشنگ ابتهاج

ســــفره افـــطار خـــود را پهـــن کــــردی در کجا
سامــــرا یا طـــوس یـــــا کــــنج بقــــیع یا کربلا
لقــــمه ی نــــانی بگـــیر و عاشقت را سیر کن
جــــان مــــن آقــــا فــــدای لقـــمه ای نان شما
نان تـــو از جنـــس نان نیـــمه شبهای علیست
نیمه شب شاه عـــــرب نان و رطـــب سهم گدا
مثل حــیدر نیــــمه ی شـــب خانه ها را در بزن
منتـــــظر داری مـــــیان تک تک ایـــــن خـانه ها

[تصویر: 90207857222199671039.jpg]

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

هوشنگ ابتهاج
آقا ببخش , بس که سرم گرم زندگیست
کمتر دلم برای شما تنگ میشود !!!!

وحید قاسمی

هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است

چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینه ی خورشید در زبان من است

اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا
که همچنان به رهت چشم خون فشان من است

نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
که داس حادثه در قصد ارغوان من است

بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
فروغ روی تو آرایش روان من است

حکایت غم دیرین به عشق گفتم، گفت
هنوز این همه آغاز داستان من است

بدین نشان که تویی ای دل نشسته به خون
بمان که تیر امان تو در کمان من است

اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست
ز طرفه ها که درین بحر بی کران من است

زمان به دست پریشانی اش نخواهد داد
دلی که در گرو حسن جاودان من است

به شادی غزل سایه نوش و بخشش عشق
که مرغ خوش سخن غم هم آشیان من است

یا صاحب الزمان


تا نيايي گره از كار بشر وا نشود...
بسم الله
سلام بر توی ای امام زنده و حی
در این شب قدر، چشم امید ما و دعای اول و آخرمان، دیدار توست
[تصویر: mahdi.png]
آدرس های مرجع